چنگال پنجۀ دست آدمى و سباع،و ماليده كه از نان و روغن و شيرينى سازند. 
تم استخراج هذا الوصف آلیاً
( , ص546) 
بر وزن پرگال پنجۀ مردم و جانوران ديگر باشد و نان گرمى را گويند كه با روغن و شيرينى در يكديگر ماليده باشند و آن را چنگالى نيز گويند و به معنى هدف و نشانۀ تير هم آمده است و به اين معنى به جاى حرف اول خاى نقطهدار هم گفتهاند و شخص باريك ميان را نيز گويند. 
تم استخراج هذا الوصف آلیاً
( فرهنگ فارسی برهان قاطعفرهنگ فارسی برهان قاطع
, ص304) 
چند معنى دارد اول پنجۀ دست باشد از مردم و سباع.فردوسى گفت: بيت بدين كتف و اين قوت يال او شود كشته رستم بچنگال او دوم طعامى كه در خوزستان از نان و خرما و روغن و خشخاش سازند. 
تم استخراج هذا الوصف آلیاً
( , ص206) 
- پنجۀ دست آدمى و سباع. بمعنى اول حكيم فردوسى گويد: بيت بدين گفت و آن قوت و يال او شود كشته رستم بچنگال او و بمعنى دوم حكيم ازرقى گويد: بيت ايا شهى كه ز بيم تو شير شادروان ز دست خويش بدندان برون كند چنگال و نيز چنگالى كه از نان و روغن و شيرينى سازند چنانكه بسحاق گويد: بيت اين زمان در چنگ چنگالم اسير مىخورم مالش زهر برنا و پير و ديگر بمعنى هدف آمده در تحفه. و شمس فخرى مؤيد اين معنى فرمايد: بيت ز تير حادثه اجرام را غرض تن اوست كه چشم مست گشا نيست جز سوى چنگال اما در نسخۀ وفائى خنگال [بخاء] باين معنى آمده. و در مؤيد الفضلا چنگال را بمعنى باريك ميان نيز آورده. 
تم استخراج هذا الوصف آلیاً
( فرهنگ مجمع الفرسفرهنگ مجمع الفرس
, ص391) 
[اسم] [فارسی] پنجۀ مردم و ديگر جانوران و هدف و نشانۀ تير. و سپر. و مردم باريك ميان. و افزارى دستهدار و فلزى و يا چوبى و داراى چهار پنجه كه بدان غذا خورند و چيزى را برگيرند. و يك نوع طعامى كه نان گرم و روغن و شيرينى را درهم كرده مالش دهند تا نيك آميخته 
تم استخراج هذا الوصف آلیاً
( , ج2 , ص1180) 
چنگال (اسم) مركب از: چنگ +-آل، پسوند.پنجۀ مردم.پنجۀ دست.دست. مشت.پنجۀ آدمى چون كمى خم كنند. || هر يك از انگشتان آدمى.|| پنجۀ جانوران.چنگ.چنگل.مجموع ناخنهاى بعضى مرغان يا درندگان. چنگال ببر، شير، گرگ، عقاب، باز و غيره.|| قلاب.|| نان گرمى كه با روغن و شيرينى در يكديگر ماليده باشند. چنگالى.ماليدهاى كه از نان و روغن و شيرينى سازند.|| آلتى فلزى از لوازم غذاخورى كه داراى دسته و دو يا سه يا چهار دندانه است.|| چهار شاخه كشاورزى.چهار شاخ. -چنگالِ تيز؛ سرپنجۀ نيرومند.پنجۀ قوى. -چنگال تيز كردن؛ مجهز شدن براى كشتار.خويشتن را نيرومند كردن. -چنگال دراز كردن؛ پنجه دراز كردن. دست يازيدن.درازدستى كردن. -چنگال درزدن؛ دست به چيزى زدن. پنجه افكندن به چيزى. -چنگالِ رخت؛ گيرۀ رخت.گيرۀ لباس. -چنگال شير خاريدن؛ كنايه است از كار هراسناك كردن.به عمل خطرناك دست يازيدن. -چنگال كند شدن؛ كنايه است از درمانده و ناتوان شدن.فروماندن. -آهنينچنگال؛ قوىپنجه.نيرومند. -از چنگال رها كردن؛ آزاد كردن. خلاصى دادن. -از چنگال كسى جستن (رستن)؛ از دست كسى خلاصى يافتن.آزاد شدن. فرار كردن. -از چنگال كسى خلاص طلبيدن؛ از آزار و تسلط وى رهايى خواستن. -به چنگال برآوردن؛ كندن.بركندن. بيرون آوردن. -به چنگال كسى اسير بودن؛ در دست كسى گرفتار بودن. -تيزچنگال؛ قوىپنجه.تيزچنگ. چنگال تيز. -در چنگال گرفتن؛ به پنجه گرفتن. 
تم استخراج هذا الوصف آلیاً
( لغت نامه دهخدالغت نامه دهخدا
, ص968) 
چنگال خوست ماليده. 
تم استخراج هذا الوصف آلیاً
( , ص144) 
چنكال بفتح اول بر وزن غربال پنجۀ مردم و جانوران و خورشى است در فارس متداول كه نان را ريزه كنند و در روغن ريزند و شيرينى از قبيل شكر و قند يا عسل و دوشاب بر نانريزه ريزند چندان با پنجه بمالند كه با يكديكر ممزوج و مخلوط شود و آن را ماليده نيز كويند بسحاق اطعمه كفته افسوس كه آن دنبۀ پروار تو بكداخت در روغن آن يكدوسه چنكال نمشتيم مشتن بلغت فارسى شيرازى بمعنى ماليدن است 
تم استخراج هذا الوصف آلیاً
( فرهنگ انجمن آرای ناصریفرهنگ انجمن آرای ناصری
, ص324) 